تبليغاتX
زنده بگور

زنده بگور

ادبي

هراس از چیزی پس از مرگ آن کشور کشف ناشده که از کرانه اش
هیچ کاروانیک(مسافر)بازنمی گردد اراده را گیج می کند و ما را وا می داردکه بهتر

دانیم آن بلا هایی که بدانها دچاریم را بکشیم تا آن که به بلاهایی دیگر پناه بریم که

از آن ها چیزی نمی دانیم.
شکسپیر(هملت)......آسمانی باشید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:33  توسط الهه  | 

ستاره ها لبخند میزنند.درخت ها می میرند وگنجشک ها
چه ساده بازیچه ی بچه ها می شوندوتوچه مسخره زنده زنده می سوزی
این لحظه ها را نمی شود گفت باید زندگیشان کرد باید به انتظار شهابی ساعت ها به آسمان خیره شد تا شاید آرزویی برآورده شود تا شاید آسمان آنقدر نزدیک بیاید که ستاره ها خیسیه دست های عرق کرده ی تو را حس کنند اما نه تو خیلی وقت است که متولد شده ای و این است زندگی .همیشه جاری .تو یک حبس ابدی هستی بیچاره من. بیچاره تو .بیچاره انسان.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:39  توسط الهه  | 

چهارراه

وقتی دستای کوچولوشو به طرفم دراز کرد، نگاش پر از حسرت و نیاز بود. سردی صورتم گرمی قفسه ی سینه ی استوخونی شو می بلعید، قلبش با تمام قدرت زنده بودنو زمزمه می کرد. یک، دو  به سه نرسید دیگه نمی زد. پیاده رو هم تحمل قدم های بی هدف من رو نداشت شایدم من تحمل این همه رنجو. با همون دستی که چشمای خاکستری رنگ و کوچولوشو بستم، محکم زدم تو صورتش بهت زده افتاد روی زمین و کولی بازیو شروع کرد. سر چهارراه که رسیدم رفتم جلو. - تورو خدا خواب آور بهش نده می میره. برو مزاحم کاروکاسبیم نشو خانم. - می میره کثافت می فهمی بهم زل زد، نباید می زدیش هر چی باشه اون مادرشه  -مادرش؟  - برو بیرون    ستاره ما دکتریم  نباید .....      - گفتم گم شو بیرون     سکوت کرد   من ندم یکی دیگه می ده   این که بچه من نیست کرایه ست.    

- باشه تو نده    نفست از جای گرم در میاد ها چه کاره ایی ؟    - پزشکی می خونم      همونه ملتفته ما بدبختا نیستی دیگه      - الان یکی شون تو بغلم مرد، نده تو رو خدا     سکوت می کنم تو رو خ..... خدا؟؟    خودم خنده ام می گیره     هوا سرده     زانوهای رسیده به زمینم داره ذوق ذوق می کنه    بغضم ترکید     اون رفت نفهمید چی گفتم     وسط خیابان نشستم. یه چیزی بوق زنان بهم نزدیک می شد. بدنم گرم شد مثل قفسه سینه ی استوخونیش، زانوم ذوق ذوق می کنه چراغ خیلی وقته که سبز شده .   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 23:31  توسط الهه  | 

سلام .......
بعد كلي دارم up ميكنم البته قالب وبلاگم خراب بود ولي اگه درستم بود فرقي نداشت راستش اصلا حسش نبود
راستي يه خبر باحال درس و كنكورو بوسيدم گذاشتم كنار و در عوض كلي رمان و كتاب نجومي خوندم به هيچ
عنوانم پشيمون نيستم حداقل مي دونم كاري رو كه دوست داشتم كردم اصلا مي دونين به چه نتيجه ايي رسيدم
من آدم پزشكي و داروسازي و اين چرت و پرتا نيستم ( نيست كه هي اصرار مي كنن تو رو خدا بيا تو اين
رشته ها تحصيل كن از اون جهت) ولي نه جدي .مي دونم واسه اين نتيجه گيري يكم ديره ولي خوب بهتر از
اين كه فردا بري سر كاري(البته اگه گيرت بياد)كه هر لحظه اش واست عذاب آوره اصلا به قول حافظ خودمون
ايام شباب است شراب اولي تر با سبزخطان باده ي ناب اولي تر
عالم همه سر به سر رباطي ست خراب درجاي خراب هم خراب اولي تر يا مثلا خيام ميگه
خيام گر زباده مستي خوش باش با لاله رخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي ست انگار كه نيستي چو هستي خوش باش حتما يه چيزي مي دونستن
كه اينارو گفتن ديگه حالا بگذريم ميخوام دفعه ي بعد يكي از داستان هاي كوتاهمو بذارم البته از الان توضيح بدم
اگه چيزي ازش متوجه نشدين امري كاملا طبيعيه.آسموني باشيد تا بعد...........
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط الهه  | 

سلام...........
خيلي وقته up نكردم .....ميدونم .اخه ديگه نه شعر سراغ منو ميگيره نه من
سرغ اونو ...حالمم بد جوري گرفتست از همه چيز حتي از حياط خونمون.
ديگه صداي جيرجيركام آ رومم نميكنه مي ترسم يه روزي ديگه ستارهها هم
باهام حرف نزنن ..........مي دونم مي گذره ...........هميشه همينطور بوده
......................راستي چقدر خوبه كه آدم بتونه يه همچين جايي همه ي
حرفا شو بزنه. اين انتظار مسخره رو اسون تر ميكنه...............سبز باشين
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:59  توسط الهه  | 

گرگ هار


گرگ هاري شده ام هرزه پوي و دله دو.شب درين زمستان زده ي بي همه چيز

مي دوم برده زهربادگرو. چشمها يم چو دو كانون شرار.صف تاريكي شب را مي شكند.همه بي رحمي و فرمان فرار.

گرگ هاري شده ام خون مرا ظلمت زهر. كرده چون شعله ي چشم تو سياه.

تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم.

آه مي ترسم آه.

آه مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق.

كه تو خود را نگري.مانده نوميد ز هر گونه دفاع.

زير چنگ خشن وحشي وخونخوار مني.

پوپكم.آهوكم.

چه نشتي غافل.كز گزندم نرهي.گرچه پرستار مني.

پس از اين دره ي ژرف .جاي خميازه ي جادو شده ي غار سياه.پشت آن قله ي پوشيده زبرف.

نيست چيزي خبري.ور تورا گفتم چيز دگري هست .نبود.

جز فريب دگري.

من از اين غفلت معصوم تو اي شعله ي پاك.

بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم.

منشين با من . با من منشين

تو چه داني كه چه افسونگرو بي پا و سرم؟

تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من

چه جنوني چه نيازي چه غمي ست؟

يا نگه توكه پر عصمت و ناز.بر من افتد چه عذاب و ستمي ست.

دردم اين نيست ولي.دردم اين است كه من بي تو دگر از جهان دورم و بي خويشتنم.

پوپكم آهوكم.

تا جنون فا صله اي نيست از اينجا كه منم.

مگرم سوي تو راهي باشد.چون فروغ نگهت ورنه ديگر به چه كار آيم من

بي تو؟چون مرده ي چشم سيهت

منشين اما با من منشين

تكيه بر من نكن اي پرده ي طناز حرير

كه شراري شده ام

پوپكم آهوكم.گرگ هاري شده ام.

م.اميد
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط الهه  | 

چه بی نوا شبی ست امشب

چشمان آسمان ورم کرده از هجوم لحظه های پر غبارش

جسد کبوترها در غربت لحظه هایش

همه بی داد می کند

و درخت عور و بی حیای کوچه های تاریکش

چنگ انداخته.بر خلوت عبورگاهی زمستانی

ومن که در پیچ و تاب بازی سردش هنوز دست و پا می زنم

و در لحظه های نا متناهیش

تهی تهی می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 10:15  توسط الهه  | 

دختري تهي
دختري تهي تهي

دنبال لذتي تلخ

به وسعت يك فنجان چاي بي قند

كاش ماهي طلايي نوروز

در پيچ و تاب پوچي فنجان چايم نمرده بود
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:59  توسط الهه  | 

دختري تهي
دختري تهي تهي

دنبال لذتي تلخ

به وسعت يك فنجان چاي بي قند

كاش ماهي طلايي نوروز

در پيچ و تاب پوچي فنجان چايم نمرده بود
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 10:54  توسط الهه  | 

بيابان

دختر باد.خسته.مي زند چنگ بر دار اين قالي خاك

جرعه اي اب در زمين پيدا نيست

لحظه ايي پيش سپرد جان گل نيلوفر در دامن اين مرداب بلا

در بيابانم گويي

ساقي مرگ كجايي كه پيا له خالي ست

پر كن ان را .لبا لب پر كن

كه نشان داغ خورشيد اميددر تنم جاري نيست
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:57  توسط الهه  |